+ نامههای یک شاعر به تمام زنان جهان
نزار قبّانی
1
وقتی مردان به تحسین از تو سخن میگویند
و زنان به خشم
میفهمم چهقدر زیبایی
2
بعد از من
هر که تو را ببوسد
روی لبت نهال کوچک انگوری خواهد دید
که من کاشتهام
3
رفتنت
آنقدرها که فکر میکنی
فاجعه نیست
من مثل بیدهای مجنون ایستاده میمیرم...
+ یادداشت
یادداشت کوتاهی نوشته ام بر کتاب " تا روشنایی بنویس" نوشته احمد اخوت که در صفحه کانون ادبیات ایران منتشر شده.
متن یادداشت در اینجا
+ شعر
حافظه ایدئولوژی
دموکراسی؟
آری... حتماً.
اما، با زنی دیوانه چون من چه می کنی
که پیاپی
به دیکتاتوری عشق تو
رأی می دهد؟!
غادة السٌمٌان
+ انتخاب
ما می مانیم *
خرداد همیشه ماه جنب و جوش است. برای هرکس به نوعی؛ ماه امتحان، پروژه های پایان ترم، آماده شدن برای کنکور، انتخاب رشته، برنامه ریزی برای تابستان و ... هر چهار سال یکبار هم پدیده ای به نام "انتخابات" به آشفتگی روزهای خردادی اضافه می کند. علاوه بر همه ی کارهایی که داریم، سه چهار هفته سرمان گرم سخنرانی ها، بیانیه ها، مناظرات، جنبش ها و اخبار مختلف است تا بعد از انتخابات دوباره همه چیز به روز اول برگردد و انگار نه انگار که روزی توی این کشور خبری بوده و شلوغی و رفت و آمد و تحرکی! تا چهار سال بعد که دوباره همین آش است و همین کاسه.
این روزها تنور انتخابات حسابی داغ است. بعضی ها از هر فرصتی برای به راه انداختن بحث و گاهی دعوا استفاده می کنند تا دست کم به اندازه ی خودشان به آتش انتخابات دامن بزنند. بعضی ها هم مثل ما سرشان گرم کار خودشان است و بیشتر شنونده و بیننده اند. این روزها بعید است در اینترنت حتی در سایت ها یا وبلاگ های غیرسیاسی به مطلبی راجع به انتخابات برنخوری. من هم نه به رسم معمول همه ی کسانی که در چنین مواقعی جوگیر می شوند - که اصولاً ما ملت جوگیری هستیم- بلکه به دلیل به هم خوردن برخی معادلات این یادداشت را نوشتم. معادلاتی که دست کم تا دیشب و قبل از پخش فیلم تبلیغاتی کروبی ظاهراً قرار بود جور دیگری حل شود و حالا انگار پیچیده تر شده است. در ادامه ی این مطلب چند پیوند آمده و من فقط شما را به خواندن آنها دعوت می کنم. داوری با خودتان......
* عنوان کتابی از مسعود بهنود
پیوند 1- از وبلاگ "پوتشکا "
پیوند 2- از وبلاگ "پایین"
پیوند 3- از وبلاگ رضا بهشتی معز
+ شعر
به: دوستانم
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه ی دوست کجاست؟
زنده یاد فریدون مشیری
+ داستان کوتاه
بستنی میوه ای با طعم قهوه
دختر گفت:
" ماشین داری؟ "
یک پژوی نقره ای داشت که تازه از کمپانی تحویل گرفته بود. سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و همان طور که قهوه اش را هم می زد، چشمش روی صورت حساب ثابت ماند. یادش آمد بعد از قرار باید به بانک برود. موعد چک شریکش رسیده بود. دختر از شیشه ی سرتاسری کافه نگاهی به بیرون انداخت. خیابان جلوی کافه، پارک ممنوع بود. سرش را به طرف مرد چرخاند و گفت:
"کجاست؟"
مرد دست هایش را همزمان در جیب های بغل شلوارش فرو کرد. بعد جیب پیراهنش را گشت. چک را که پیدا کرد، دستش را درآورد و از روی پیراهن آهسته چند ضربه به جیبش زد و گفت:
"تو جیبم."
و قبل از اینکه دختر چیزی بگوید پی حرفش را گرفت:
"جاش امنه."
دختر دلخور شد اما چیزی نگفت. فکر کرد شاید مرد نمی خواهد بگوید و نگاهش را به ظرف بلوری بستنی میوه ای دوخت.
مرد سیگاری روشن کرد. هنوز پک دوم را نزده بود که صدای جوان درشت هیکل پشت پیشخوان شنیده شد:
"ببخشید جناب..."
داشت به مرد و سیگار روشن لای انگشتانش اشاره می کرد. مرد فوراً دستش را به نشانه ی اطاعت روی سینه اش گذاشت و کمی به جلو خم شد. همان طور که سیگار را گوشه ی نعلبکی فشار می داد تا خاموش شود پرسید:
"از سیگار بدت میاد؟"
دختر که انگار هنوز دلخور بود، بدون اینکه به مرد نگاه کند گفت:
"از سیگار آره ولی از سیگارت نه."
و هیجان زده ادامه داد:
" هر سال چهارشنبه سوری با بچه ها ..."
صدای قهقهه ی مرد حرفش را قطع کرد. دستپاچه شد اما با دیدن چهره ی مرد بی اختیار به خنده افتاد.
مرد آخرین جرعه ی قهوه را که سرکشید، فنجان را توی نعبکی گذاشت و کمی به طرف جلو هل داد و به لب های براق دختر زل زد:
"دوست داری دفعه ی بعد بریم سینما؟"
دختر زبانش را روی لب هایش کشید و قاشق را توی بستنی شاتوتی فرو کرد و ذوق زده گفت:
"آره خیلی."
قاشق را توی دهانش گذاشت. بستنی قبل از اینکه از گلویش سر بخورد و پایین برود، در دهانش آب شده بود. "از چه جور فیلم هایی خوشت میاد؟"
مرد با خونسردی پاسخ داد:
"وسترن اسپاگتی."
دختر هاج و واج نگاه کرد. فکر کرد دارد شوخی می کند. بعد انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد گفت:
"منم ماکارونی خیلی دوست دارم، البته با سس زیاد و نوشابه."
فنجان قهوه را برداشت و سریع توی نعلبکی برگرداند.
" نوشابه ی زرد بیشتر دوست داری یا مشکی؟"
مرد یاد کت و شلوار مشکی اش افتاد که برای میهمانی پنجشنبه شب داده بود خشکشویی. فکر کرد چه پیراهنی با آن بپوشد بهتر است؟ سفید ساده، سفید راه راه، مشکی، آبی کم رنگ، زرد یا نارنجی.
دختر گفت:
" من زرد بیشتر دوست دارم."
مرد به نظرش رسید سفید بیشتر به آن می آید:
" سفید ساده."
و دوباره چشمش به صورت حساب روی میز افتاد. بی اختیار دستش را توی جیب پیراهنش کرد. چک سر جایش بود. دختر لبخندی زد و به فنجان دمرو خیره شد. نفهمید منظور مرد دوغ بود یا سودا یا چیزی دیگر.
مرد به ساعتش نگاه کرد. زیاد وقت نداشت. بلند شد وکتش را از پشت صندلی برداشت و در حالی که آن را روی دستش می انداخت گفت:
" بهت زنگ می زنم."
چند دقیقه ای بعد از رفتن مرد، دختر گره روسری حریرش را سفت کرد و فنجان دمرو را برداشت. نقش یک گوزن در آن افتاده بود.
+ طنزنامه-1
اندر حکایات خودروی ملی!
خبر- در مراسمی از دومین خودروی ملی با نام "مینیاتور" رونمایی شد.
چند پیشنهاد:
به دوستان و کارشناسان عزیز پیشنهاد می شود نام های زیر را در انتخاب های بعدی مدنظر قرار دهند:
1- آرش برهانی: وقتی مینیاتور می تواند نام یک خودرو باشد, چرا آرش برهانی نباشد؟ هم تند می دود و هم آقای گل لیگ است دیگر چه می خواهید؟!
2- اسب کهر را بنگر: اینگونه با یک تیر دو نشان می زنیم, هم یک کار فرهنگی کرده ایم و مردم را به تماشای فیلم تشویق کرده ایم و هم این اسم با "سمند" قرابت معنایی زیادی دارد!
3- لبخند ژوکوند: بدون شرح!
نتیجه ی اخلاقی: وقتی خودرویی را که تمام تجهیزات و حتی نامش خارجی است, می توان به عنوان خودروی ملی ثبت کرد، پس به زودی می توانیم بنز و BMW را هم به نام خودمان به ثبت برسانیم. فقط این وسط باید حواسمان جمع باشد اجنبی ها درصدد ثبت خودروهای ملی! ما به نام خودشان برنیایند!
نتیجه ی فلسفی: مینیاتور نام خوبی است چون ایهام دارد, بنابراین هیچکس متوجه منظور ما نمی شود (البته ما خودمان هم نمی دانیم منظورمان چه بوده!).
سؤال: به نظر شما هریک از این اسامی به چه دلیل برای نامگذاری خودروی ملی مناسب است؟
الف) ترمیناتور
ب) ریز می بینمت
ج) خلیج همیشه فارس
منتظر پاسخ های شما هستم!
+ ملاقات با دختر 100% دلخواه در یک صبح زیبای بهاری
اگر از علاقه مندان ادبیات به ویژه ادبیات داستانی هستید و این گونه ی ادبی را به طور جدی پیگیری می کنید، حتماً نام هاروکی موراکامی نویسنده ی سرشناس ژاپنی را شنیده اید و شاید بعضی از آثارش را هم خوانده باشید. دهمین رمان او به نام کافکا در ساحل ( کافکا در کرانه) در حال حاضر با سه ترجمه در بازار نشر ایران در دسترس است.
داستانی که من را مسحور موراکامی و آثارش کرد، داستان " ملاقات با دختر 100% دلخواه در یک صبح زیبای بهاری " بود، تا جایی که وسوسه شدم آن را ترجمه کنم.
در یک صبح زیبای بهاری در یک خیابان فرعی باریک در محلهی پر رفت و آمد هارایوکو در توکیو، از کنار دختر صد در صد دلخواهم گذشتم. راستش را بخواهید، آنقدرها هم خوشگل نیست. هیچ ویژگی برجستهای ندارد. لباسهایش معمولیاند. هنوز جای بالش پشت موهایش دیده میشود. خیلی هم جوان نیست- باید حدود سی سالی داشته باشد، حتی نمیتوان گفت به معنای واقعی دختر است. با این حال از فاصله ی چهل و پنج متری میدانم دختر صددرصد دلخواه من است.
ادامه ی داستان را می توانید در سایت جن و پری بخوانید.
یکی از مترجمان آثار موراکامی- شاید بهتر باشد بگویم یکی از علاقه مندان او که ضرورت ترجمه ی آثار او را احساس کرده- می گوید: به این نکته پی بردم که هروقت موراکامی درباره ی غذا می نویسد،توصیفاتش به گونه ای است که عملاً می توانم مزه ی غذاها را زیر دندانم حس کنم. داستان " در سال اسپاگتی" یکی از این داستان هاست.
...
ادامه مطلب
آتش بزن بر هست و بود آتش بزن بر تار و پود
آتش بزن بر پیکرم بنشین ببین خاکسترم
آتش زدی بر روح و جان من سو ختم تا استخوان
این شعله ی آتش نبود اشک دل است بر دیدگان
شعله کشید اشک ترم بر جان و تن بر پیکرم
گیرد مرا هر آن و دم عشقت کنار و در برم
شط است یا سیلاب خون می ریزد از دیده برون
می بارد اشکم لب به لب از چشم خون ریزم کنون
مهلا ابراهیمی
خورشید و آفتاب
ماه و مهتاب
ستاره و شبتاب
مال تو ؛
تنها لحظه ای
مرا به نور افشانی چشمانت
میهمان کن
مهلا
مرا به باد بسپار
به باران
به شبنم
به شکوه رنگین کمان
مرا به آسمان بسپار
به روشنایی و آب
به زمین و درخت
و به آفتاب
مرا به تمام خوبی ها؛
مرا به خدا بسپار
مهلا
تمام شب
باران می بارید
صبح که بیدار شدم
بالشم خیس خیس بود!
مهلا
+ توت فرنگی
لحظه های زندگی مثل توت فرنگی اند
یکی بی مزه ،
یکی شیرین ،
یکی بد مزه.
باز وسوسه چیدن و چشیدن
باز هوس طعمی دلچسب
سر که بجنبانی
بشقاب خالی است
و طعم غریب آخرین مزه
برای همیشه زیر دندان باقی.
مینا
+ برای۰ميم۰عزيزم
برای۰ میم۰ عزیزم:
همه پارک از نبودنت حکایت می کند
جز تاب
که با هر بار رفتنش
مدار بازگشت را پررنگ تر ترسیم می کند.
مینا
به یاد داری گفتم:
لحظه هایم آکنده از توست؟
چشمانت برایم بهار بود
پنداشتم همیشه پر شکوفه می نگری
دریغ از زمستان
که خشکاند.
غرق دریایی از خاطرات
هنوز ریسمان سکوت را چنگ می زنیم.
دیگر زمان فریاد فرا رسیده
فریادی به وسعت پرواز ناب درنا
آنچنان که آسمان راکد شب را تکان دهد
قبل از آنکه ستارگان رخت بر چینند.
مینا
+ تکرار
صبح
به تمنای آفتاب
کندم از خواب
يادم آمد شب
بالشتم خيس از ستاره ها بود
که يادت ذهنم را لرزاند
دلم را
مثل هميشه
تا شب تکرار و ريزش سياهی بر چهره آسمان
ذهنم لرزيد
دلم هم
وه که چه حس آشنايی
آغشته شد
با صبح سپيدم
تا امتداد تکرار شب.
مينا
در مطبخ گرم روزها
هم می زنم،
هم می خورم.
وا مانده از گره گشايی
همزن زندگی
بدور مخالف می چرخد
انگار مايه نبرد به اندازه نبوده؛
من می مانم و «ماستی »که هرگز نمی بندد!
مينا
+ گشت گاه
اينجا مردمان
آفتاب را
در چاله های آب گرفته می جويند
رودخانه
از باران جاريست،
چشم از سبزه.
آسمان
بغض اش را
با کشيده ای
بر صورت زمين خالی ميکند
در اين سرزمين لندن مآب
قله های بلند آرزو را
غباری از رطوبت وهم پوشانده است
ميناـ انزلی
با تو يا هم بی تو
زندگی می گذرد
سخت و سنگين گاهی
دل من می شکند
آنقدر پر عجبند آدم ها
که تو پرسی: آسمان دور زمين می چرخد؟!
به اميد ثمرش دل به تو دادم
تو چنان دانه به دامان دلم پاشيدی
که مترسک به تمسخر بر سر مزرعه هی می رقصد
هر نفس رو به حقيقت که نهادم زآن روز
يافتم که چه آسان دلم از بند دلت می گسلد
من که باشم زغم عشق خطی بنويسم؟
که نوشتند دگران و نگران می بينند
مينا
چتر نگاهت
که بر چهره ام
سايه انداخت؛
ديگر مرا
از رگبار نگاه ديگران
بيم نيست!
مهلا

