داستان کوتاه

                    بستنی میوه ای با طعم قهوه

 

 دختر گفت:

" ماشین داری؟ "

یک پژوی نقره ای داشت که تازه از کمپانی تحویل گرفته بود. سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و همان طور که قهوه اش را هم می زد، چشمش روی صورت حساب ثابت ماند. یادش آمد بعد از قرار باید به بانک برود. موعد چک شریکش رسیده بود. دختر از شیشه ی سرتاسری کافه نگاهی به بیرون انداخت. خیابان جلوی کافه، پارک ممنوع بود. سرش را به طرف مرد چرخاند و گفت:

"کجاست؟"

مرد دست هایش را همزمان در جیب های بغل شلوارش فرو کرد. بعد جیب پیراهنش را گشت. چک را که پیدا کرد، دستش را درآورد و از روی پیراهن آهسته چند ضربه به جیبش زد و گفت:

"تو جیبم."

و قبل از اینکه دختر چیزی بگوید پی حرفش را گرفت:

"جاش امنه."

دختر دلخور شد اما چیزی نگفت. فکر کرد شاید مرد نمی خواهد بگوید و نگاهش را به ظرف بلوری بستنی میوه ای دوخت.

مرد سیگاری روشن کرد. هنوز پک دوم را نزده بود که صدای جوان درشت هیکل پشت پیشخوان شنیده شد:

"ببخشید جناب..."

 داشت به مرد و سیگار روشن لای انگشتانش اشاره می کرد. مرد فوراً دستش را به نشانه ی اطاعت روی سینه اش گذاشت و کمی به جلو خم شد. همان طور که سیگار را گوشه ی نعلبکی فشار می داد تا خاموش شود پرسید:

"از سیگار بدت میاد؟"

دختر که انگار هنوز دلخور بود، بدون اینکه به مرد نگاه کند گفت:

"از سیگار آره ولی از سیگارت نه."

 و هیجان زده ادامه داد:

" هر سال چهارشنبه سوری با بچه ها ..."

 صدای قهقهه ی مرد حرفش را قطع کرد. دستپاچه شد اما با دیدن چهره ی مرد بی اختیار به خنده افتاد.

 مرد آخرین جرعه ی قهوه را که سرکشید، فنجان را توی نعبکی گذاشت و کمی به طرف جلو هل داد و به لب های براق دختر زل زد:

"دوست داری دفعه ی بعد بریم سینما؟"

دختر زبانش را روی لب هایش کشید و قاشق را توی بستنی شاتوتی فرو کرد و ذوق زده گفت:

"آره خیلی."

قاشق را توی دهانش گذاشت. بستنی قبل از اینکه از گلویش سر بخورد و پایین برود، در دهانش آب شده بود. "از چه جور فیلم هایی خوشت میاد؟"

مرد با خونسردی پاسخ داد:

"وسترن اسپاگتی."

دختر هاج و واج نگاه کرد. فکر کرد دارد شوخی می کند. بعد انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد گفت:

"منم ماکارونی خیلی دوست دارم، البته با سس زیاد و نوشابه."

فنجان قهوه را برداشت و سریع توی نعلبکی برگرداند.

" نوشابه ی زرد بیشتر دوست داری یا مشکی؟"

مرد یاد کت و شلوار مشکی اش افتاد که برای میهمانی پنجشنبه شب داده بود خشکشویی. فکر کرد چه پیراهنی با آن بپوشد بهتر است؟ سفید ساده، سفید راه راه، مشکی، آبی کم رنگ، زرد یا نارنجی.

دختر گفت:

" من زرد بیشتر دوست دارم."

مرد به نظرش رسید سفید بیشتر به آن می آید:

" سفید ساده."

و دوباره چشمش به صورت حساب روی میز افتاد. بی اختیار دستش را توی جیب پیراهنش کرد. چک سر جایش بود. دختر لبخندی زد و به فنجان دمرو خیره شد. نفهمید منظور مرد دوغ بود یا سودا یا چیزی دیگر.

مرد به ساعتش نگاه کرد. زیاد وقت نداشت. بلند شد وکتش را از پشت صندلی برداشت و در حالی که آن را روی دستش می انداخت گفت:

" بهت زنگ می زنم."

چند دقیقه ای بعد از رفتن مرد، دختر گره روسری حریرش را سفت کرد و فنجان دمرو را برداشت. نقش یک گوزن در آن افتاده بود.

 

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سروین

[زبان]به عنوان یک خبره در زمینه فال قهوه باید عرض کنم که درسته گوزن به معنی شادی است. [نیشخند][خرخون] قالب جدید وبلاگت خیلی خوش رنگه مبارکه. در ضمن منم آپم.

نازلی

سلام عزیزم داستان کوتاه نغز و جالبی بود من همیشه مطالبت رو می خونم راستی من با نظر مرجان جونم در مورد تعبیرش موافقم [نیشخند] کلی دلم برات تنگ شده [ماچ]

مرجان

نازلی ممنون ار حمایتت. ایول[ماچ] مهلا اوامر اجرا شد [ماچ]

مسعود

سلام تبریک بالاخره یه تغییراتی در این وبلاگ ما دیدیم.. متن جالبی بود ...استفاده کردیم...

مرجان

مهلا جونم ممنون از لطفت. ایشالا عروسی خودت. بووووووس[ماچ]

مرجان

وای مهلا دیوونه شدم اینقدر سرزدم و خبری از پست جدید نبود. چقدر تنبل شدی. بنویس دیگه [گل]

سروین

راست می گه دیگه هر روز سر می زنیم دست از پا دراز تر برمیگردیم. بنویس دیگههههههههههههههههههه.[عصبانی]

مرجان

میگم من الان کامنت های سروین[قلب] رو میخوندم، دیدم به اسم "مچاله کنار خاطره" براش نظر گذاشتی. فکر کن ما الان این همه ساله با هم دوستیم من همیشه فکر میکردم اسمت "مهلا" س [چشمک][پلک][زبان][ماچ]

از روی سادگی-عاطفه

مهلا جان بنویس وگرنه ما هیچگونه تضمینی در قبال خشونت این رعایای دست از جان شسته نمی دهیم..